|
...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟
|
حس آدمی را دارم که بعد سالها به خانه متروکه ی موروثی اش برمی گردد و دور تا دورش را اثاثیه خاک گرفته ای پر کرده که رویشان را با پارچه های سفید تار عنکبوت بسته پوشانده اند...
آینه های کدری که نمی گذارند چهره ات را پیدا کنی... بهتر!!! این همه خستگی و چین و چروک که دیدن ندارد...
درها و پنجره هایی که قیژ قیژ می کنند... بوی نم همه جا پیچیده...
حتی نمی دانم دلم می خواهد تمیزش کنم یا نه....
سرم را می چرخانم خاطره است که هجوم می آورد.... هنوز خشمگینم... هنوز فقط آخرین روز را یادم است.... روزی که چمدانم را بسته و نبسته این خانه را گذاشتم و ... رفتم......